در دلم عشق در خفا مانده
در سرم عقل خفته، جا مانده
عشق را با خرد میانی نیست
عقل حیران از آن، جدا مانده
صفحۀ شرح عشق در دفتر
نبود جای خویش و تا، مانده
مردم چشم گاه بر در و گاه
مات و مبهوت در هوا مانده
گوش هم از صدای شور و نوا
مات و مبهوت بی صدا مانده
ره به جائی خیال من نبرد
در سرم گیج روی پا مانده
دیده، پایان سرنوشت دلم
را ندیده ست و مبتدا مانده
گه (جلالی) قسم خورد به دروغ
که به کارش خدای وامانده
یزد ـ ۱۳۹۶/۷/۳
