بیا تا بنگری با چشم خود حال پریشانم
چرا رفتی؟ توانم رفته از تن، خسته شد جانم
پریشان حالیم را خوب می دانم نمی دانی
تو را با خوش خیالی ها، نمی دانی که می دانم
یقین باشد مرا، یک عمر در پایم نمی مانی
ولی من هر چه هم کوتاه، در پای تو می مانم
منم آن عاشق صادق توئی معشوق بی پروا
نمی دانم چه باید کرد؟ تو اینی و من آنم
مجال خنده ام نبود که لب ها بسته و باشد
گره بر ابروان و دیده ها تر، بس که نالانم
ندارم دست بر، با این همه احوال، از عشقم
چو سربازی به سر فکر و خیالت را نگهبانم
(جلالی) می پذیرد از کسان امر قضاوت را
و گر خلقی زِ خیل ناظران دانند نادانم
یزد ـ ۱۳۹۶/۷/۱۳
