می ترسم از بی همرهی گمراه از معبر شوم
گم کرده راه راست را آواره و مضطر شوم
می ترسم از این و از آن حرف درستی نشنوم
احسنت گوی بدزبان بد گوی خوشباور شوم
مسحور سحر بی شعورانی شوم در کارها
محکوم فکر مغز صد بدتر ز مغز خر شوم
تقلید بی تحقیق در هر کار خبط است و خطا
گر شیوه کارم شود شایسته کیفر شوم
امر مقلّد بودنم آتش زند بر آبرو
آن گاه بر بادم دهد ز آن پس که خاکستر شوم
شاید که روزی در سخن گویان شعر فارسی
در کار شعر و شاعری، در بین آنها سر شوم
خواهم اگر مشهور گردم در میان مردمان
باید (جلالی) بعد از این فارغ زِ شور و شر شوم
یزد ـ ۱۳۹۶/۷/۱۹
