چرا، ای جان و جانان، سرور و سرو روان من
زنی با زخمِ جان سوزِ زبان آتش به جان من
چرا با ریشخند و طعنههای گاه گاه خود
رسانی داغ آتش تا به مغز استخوان من
به پاس مهربانی ها، چرا پیوسته می بینم
بسی بی اعتنایی از تو ای نامهربان من
ولی، با ناروائی ها که دایم بشنود گوشم
نگردد در دهان هرگز به پاسخ این زبان من
تو را بی شکّ میان خوب رویان کرده ام پیدا
توئی در بین آن ها انتخاب بی گمان من
به یمن عشق پاک خویشتن سود تو می جویم
مباش این قدر بی انصاف، در فکر زیان من
به لبخندی از آن لب ها (جلالی) می شود خندان
به عیوق ار رسد از دست تو آه و فغان من
یزد ـ ۱۳۹۶/۷/۲۰
