دوش دیدم به حال گشت و گذار
سرو قدّی به راه در شب تار
ماه روئی که بود رشک قمر
با کلامی چو شیر و شهد و شکر
داشت بر گونه ها و سیب ذقن
گودی، آن ماه روی غنچه دهن
در میان لبش چو می خندید
بود پیدا، ردیف مروارید
بر کمر داشت دامنی کوتاه
هر دوران لخت بود، خواه نخواه
سینه برجسته و کمر باریک
بازوان بود با بغل نزدیک
خرمن موی خرّمش از سر
بود از شانه تا میان کمر
داشت با خود سگی چو گرگ و سه رنگ
شیر صولت به چهره همچو پلنگ
تا بدیدم وِرا و آن سگِ رام
کردم از روی احترام سلام
نگهی کرد او زِ ناز و ادا
چون یکی بی نیاز سوی گدا
گفت با من: چه کاره ای؟ برگو
گفتمش شاعری و همسرجو
جست و جو می کنم به هر طرفی
تا کنم مدح شخص با شرفی
گفت با من بیا به خانه من
تا به بینی تو آشیانه من
رفتم آن جا و مدح او گفتم
در کنارش چنان سگش خفتم
ناگهان از صدای وق وق باز
شد دو چشمم به سقف چشم انداز
دیدم اندر اتاق خانه خویش
خفته ام گوشه ای به حال پریش
دیدم آن دعوتی که بشنیدم
خواب می بود آنچه می دیدم
لاجرم شرح حال را این سان
گفته، کردم به دفترش پنهان
گفتم این مثنوی (جلالی) و حال
جملگی شرح خواب و خیال
یزد ـ ۱۳۹۶/۱۱/۱۸
