Menu

اندیشه‌های شمس تبریزی

 

این سخن وحی است و پیغام سروش
کز زبان خامه می آید به گوش
گوش کن ای صاحب عقل و خرد
تا که شاید سوی ارشادت برد
عقل، چشمش بسته، چون مرغیست کور
بر سر شاخ بدن تا پای گور
چشم بینا، نام آن اندیشه است
باز و جایش در درون ریشه است
عارفان را بارِ اندیشه به دوش
جملگی باشند گویا و خموش
آن که بدگوئی عرفان می کند
پیروی از نقش شیطان می کند
آن که در امیال نفسانی گم است
نیست انسان گاو بی شاخ و دم است
ای که بارد از تو حقّ پرتویی
خویش را بشناس، پیغمبر توئی
نیست بانگ وحی از گوشت جدا
می رسد پیوسته از سوی خدا
غار حرّای تو می دانی کجاست
تو در آنی دائماً، نامش رِداست
دیدۀ بینا اگر جویا شوی
هست زیر ابروان مولوی
مولوی عارف شناسی واقف است
شمس حقّ بی شبهه اوّل عارف است
آنچه را گفتم اگر کردی تو لمس
هست از اندیشه‌های بکر شمس
عارفان بر پلّه های نردبان
سوی بالایند روز و شب روان
می روند و نیستند از هم جدا
پلّه پلّه تا به نزدیک خدا
پلّه آخر که جائی سرمد است
بی گمان آن جایگاه احمد است
رازِ عرفان است در این مثنوی
گر به رغبت از (جلالی) بشنوی

 

یزد ـ ۱۳۹۵/۷/۱۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *