روز شب می کنم برای کتاب
شب سحر می کنم به پای کتاب
شب و روز این شعار من باشد:
ای سر و جانِ من فدای کتاب
عُقدِه غم کند ز خاطر باز
خنده روی دلگشایِ کتاب
چه کنم روزی ار شود نایاب
چه توانم نهم به جای کتاب
پر شده از کتاب خانه من
نام سردابِ آن سرای کتاب
سر خوشان جمله آشنای منند
تا منم یار و آشنایِ کتاب
مُرده را روح می دهد چو مسیح
درد تسکین دهد دوای کتاب
گر «جلالی» شبی کتاب نخواند
روز دیگر کند قضای کتاب
یزد چهارشنبه ۱۳۶۶/۷/۸
