سر ز فرمان کردگار مپیچ
بر خود و روز و روزگار مپیچ
رشته ای را که عمر دارد نام
گِرد محور به یک قرار مپیچ
فقر تا گردنت نپیچاند
کار کن کار سر زکار مپیچ
از تکلّفت چو کرمِ پیله مبند
راه و بر گِرد خویش تار مپیچ
گِردبادی شوی و در گذری
گِردِ خود همچنان غبار مپیچ
گل به گلزار دهر بسیارست
گر گیاهی به پای خار مپیچ
می لعلی اگر به دست آری
روی این لعل خوشگوار مپیچ
گر «جلالی» تو را به دار کَشَند
تکیه بر خویش کن، به دار مپیچ
