تا توانی به زیردست ببخش
هر چه داری، هر آن چه هست ببخش
دست بخشش گشای و آن کس را
که قضا دست چاره بست ببخش
خاکسار و خداپرستی گر،
کِبر بر مستِ خودپرست ببخش
بر حسودی که از ملامت شد
تیر کینش رها ز شصت ببخش
آن تُنُک مایه را که ز آتش حِقد
چون سپندی ز جای جست ببخش
بد دهانی که کرد غیبت تو
وز ستم خاطر تو خست ببخش
سُست عهدی که عهد و پیمان را
عقدِ خود بسته را گسست ببخش
از «جلالی» شنو تمامی را
به من بینوای مست ببخش
