ای خد کی شوم ز درد خلاص
از تب گرم و آه سرد خلاص
کی شود سبز، بذر مهر و وفا
کشتزارم ز رنگِ زرد خلاص
آفتاب بهار کی تابد
کُنَدَم تا، ز سوزِ بَرد خلاص
کاش می ایستاد تا که شوم
از دلِ شوخِ هرزه گرد خلاص
این پری گر ز شهر ما برود
اجتماعی شود ز فرد خلاص
گیردش گر رقیب نامَردَم
می شود جان هر چه مرد خلاص
هر که در بند اوست خواهد رست
شود آزاد و هم ز درد خلاص
کُشت خود را «جلالی» از غم او
خویشتن را ز درد کرد خلاص
