گریه کردم به پای گریه شمع
سوختم در هوای گریه شمع
شمع آرام و من بلند بلند
گریه کردم به پای گریه شمع
دیده اوّل به حال او گرید
بعد باشد بنای گریه شمع
سیلِ اشکِ روانِ من گردد
تا سحر رهنمای گریه شمع
شب دراز است و تا سحر نکشد
مطمئناً بقای گریه شمع
بعد از آن دیدگانِ من تا صبح
باز گرید به جای گریه شمع
گریه ای تا به گاه خنده صبح
گریه ای در قفای گریه شمع
مختصر می کنم «جلالی» داشت
حالی اندر هوای گریه شمع
یزد شنبه ۱۳۶۶/۷/۴
