دیده ام دفتر مصوّرِ عشق
خوانده ام برگ ها ز دفتر عشق
اوّلین دستخطّ این دفتر
بود لعنت نثارِ کافرِ عشق
قصد دارم بدین سبب نوشم
باده هر روز و شب ز ساغر عشق
دل که با دست غم مسخّر شد
بخت بدبین نشد مسخّر عشق
سوختم روز و شب در آتشِ آه
نیست این سوختن زِ اَخگر عشق
ای خدا، در دو روز عُمر بزن
آتشی در دلم ز مِجمر عشق
تا بسوزم تمام و بارِ دگر
زنده گردم چنان سمندرِ عشق
تا بگویند این «جلالی» بود
در جهان زنده مکرّر عشق
یزد چهارشنبه ۱۳۶۶/۷/۱
