Menu

حیات عاریه

31

زندگی چیست ؟ چرا هست و چرا می گذرد

از کجا آمده آخر به کجا می گذرد

 

کیست این زنده بر مرکب رهوارسوار

که به تعجیل از این کهنه سرا می گذرد

 

زندگی آب حیاتست ولیکن افسوس

آخر، این آب حیات از سر ما می گذرد

 

در چمن باد صبا عقده گشایست ولی

چه توان کرد که این عقده گشا می گذرد

 

گِردِ گِرداب عدم گردی و زنهار مزن

دست در دامن این مهلکه تا می گذرد

 

مرغ جاوید هما بر سر کس ننشیند

هر که دیدم به زمین سر به هوا می گذرد

 

حاتم طائی حُسنی شده از شهر برون

که چنین از در دروازه گدا می گذرد

 

مَردُم دیده چه دیده ست در آن سوی سراب

که به دریا زده دل را به شنا می گذرد

 

ای که گفتی به چسان می گذرد روز و شبت ؟

روزها در غم و شبها به بلا می گذرد

 

چشم دل بازنگهدار «جلالی» در گور

دوست بر خاک تو از راه وفا می گذرد

 

یزد ۱۳۶۵/۲/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *