چو نشنوند سخن را به جز کنایه مگوی
سخن چو گوی بگردان، مزن به چوگان گوی
کلیله وار بگردان ز خلق روی سخن
ولی ز حقّ و ز خلق خدا مگردان روی
من آزموده ام این را که با تو می گویم
وفا ز مردم این دور و این زمانه مجوی
بشو ز وصل جگر گوشگان مردم دست
مدام چهره به خون جگر به اشک مشوی
برو به باغ و بچین گل بهر کجا که رسی
ولی به جز گل بیخار مشک بوی مبوی
وگر دل تو سر زلف یار گشت اسیر
ببند دل به امیدی ولی زهجر مموی
میانه رو دو طرف بهره می برد، می باش
نه راست و نه چپ و پیش و پس نه زیر و نه روی
دهان ببند «جلالی» به اضطرار ولی
به وقت گفتن لب باز کن کنایه مگوی
یزد ۱۳۶۲/۷/۱۷
