ماییم و دست بسته و پیمان خویشتن
دستی تهی و در کف آن جان خویشتن
ماییم و دست کوته و آن گیسوی دراز
هر شب به فکر روز و پریشان خویشتن
ماییم و دست خالی و از مشتری پر است
بازار او ز حسن فراوان خویشتن
این کار ما شده ست که سر در دو دست خویش
گیریم و لب گزیم به دندان خویشتن
یا یاد صبح روشن آن روی و خنده ها
یا شام تار و گریه ی پنهان خویشتن
صد کاروان دل زده این دزد و می برد
صدها اسیر را به گروگان خویشتن
افتم به خاک تا فکند سایه بر سرم
در رهگذار سر و خرامان خویشتن
من پیش چشم خلق به قربان او روم
او پیش روی آینه حیران خویشتن
دیوانه است این دل و عاشق نمی شود
دیوانه کی دهد سر و سامان خویشتن
تا حشر پای عقل «جلالی» به گل بود
ما را که دل نبود به فرمان خویشتن
یزد ۱۳۶۵/۳/۲۶
