Menu

دست ما

37

ماییم و دست بسته و پیمان خویشتن

دستی تهی و در کف آن جان خویشتن

 

ماییم و دست کوته و آن گیسوی دراز

هر شب به فکر روز و پریشان خویشتن

 

ماییم و دست خالی و از مشتری پر است

بازار او ز حسن فراوان خویشتن

 

این کار ما شده ست که سر در دو دست خویش

گیریم و لب گزیم به دندان خویشتن

 

یا یاد صبح روشن آن روی و خنده ها

یا شام تار و گریه ی پنهان خویشتن

 

صد کاروان دل زده این دزد و می برد

صدها اسیر را به گروگان خویشتن

 

افتم به خاک تا فکند سایه بر سرم

در رهگذار سر و خرامان خویشتن

 

من پیش چشم خلق به قربان او روم

او پیش روی آینه حیران خویشتن

 

دیوانه است این دل و عاشق نمی شود

دیوانه کی دهد سر و سامان خویشتن

 

تا حشر پای عقل «جلالی» به گل بود

ما را که دل نبود به فرمان خویشتن

 

یزد ۱۳۶۵/۳/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *