مرا نه باده نه جامی نه دانه ای و نه دامی
نه شهوتی نه کلامی نه شهرتی و نه نامی
من و دل من و دردی ز درد چهره ی زردی
ز سینه ناله سردی بسر ز برف پیامی
برفت دور جوانی نماند تاب و توانی
بماند خسته روانی فرو به گل شده گامی
شباب آمد و طی شد کجا کی آمد و کی شد
چو مرکبی است که پی شد دگر نه گام و لگامی
چگونه رفت جوانی؟ بگویمت که بدانی
به کس مگوی فلانی از این مقوله کلامی:
گذار بود به کویی نظر به روی نکویی
مدام دیده به رویی به روی ماه تمامی
کنار آب روانی ز دست موی میانی
گرفته رطل گرانی به قصد شرب مدامی
زدیده گاه گریبان ز فیض سینه ی عریان
همیشه بود فراوان نصیب عیش حرامی
زلولیان غزل خوان زلعبتان خوش الحان
به طرف جوی و گلستان گرفته از همه کامی
کنون نه صید غزالی نه از حرام و حلالی
که آفتاب جلالی رسیده بر لب بامی
یزد ۱۳۶۵/۱/۳۱
