Menu

آفتاب لب بام

39

مرا نه باده نه جامی نه دانه ای و نه دامی

نه شهوتی نه کلامی نه شهرتی و نه نامی

 

من و دل من و دردی ز درد چهره ی زردی

ز سینه ناله سردی بسر ز برف پیامی

 

برفت دور جوانی نماند تاب و توانی

بماند خسته روانی فرو به گل شده گامی

 

شباب آمد و طی شد کجا کی آمد و کی شد

چو مرکبی است که پی شد دگر نه گام و لگامی

 

چگونه رفت جوانی؟ بگویمت که بدانی

به کس مگوی فلانی از این مقوله کلامی:

 

گذار بود به کویی نظر به روی نکویی

مدام دیده به رویی به روی ماه تمامی

 

کنار آب روانی ز دست موی میانی

گرفته رطل گرانی به قصد شرب مدامی

 

زدیده گاه گریبان ز فیض سینه ی عریان

همیشه بود فراوان نصیب عیش حرامی

 

زلولیان غزل خوان زلعبتان خوش الحان

به طرف جوی و گلستان گرفته از همه کامی

 

کنون نه صید غزالی نه از حرام و حلالی

که آفتاب جلالی رسیده بر لب بامی

 

یزد ۱۳۶۵/۱/۳۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *