از آن آب حیاتی را که در ساغر بود باقی
اَدِرکأساً و نَاوِلها اَلا یا اَ یّهَا السّاقی
برم تا رنگ همّ و زنگ غم از روی زرد خود
به جام عدل ساقی باده با یک دور ارفاقی
زدرد اشتیاق آتش به جانم ساغری دیگر
که تا شاید فرو بنشاندم می درد مشتاقی
من آن مخلوق کافر کیش رند باده پیمایم
تو روزی ده نیی پروردگار من تو خلاّقی
مرا آن ساقی پیمانه پیما می دهد روزی
تو روزی را حرامم کرده و گویی که رزاّقی
بشوی اوراق آن دفتر که اندر نفی می باشد
به نفع روزی مقسوم، می، بنویس اوراقی
نمی لرزد به محشر بر صراط تنگ باریکت
دلی در دام زلف تیره و تاریک و براقی
همان معمار بی همتا نگه دارد «جلالی» را
که با آن جفت ابرو بر دو چشمی می زند طاقی
یزد ۱۳۶۵/۷/۴
