دیدیم ولی داد نگاهی نگرفتیم
بر گردن خود بار گناهی نگرفتیم
او روی گرفته ست و چنان ماهِ گرفته است
ما دیده ز رخساره ماهی نگرفتیم
این رهزن دل کیست که از راه بدر برد
ما را و بر او ما سر راهی نگرفتیم
ای دل گر از آن لعل یکی بوسه گرفتیم
آن گونه بدان گونه که خواهی نگرفتیم
آسان نفروشیم کسی را که عزیز است
ما یوسف خود از بن چاهی نگرفتیم
در مسجد و در میکده نگذشت به ما خوش
تا پشت نکردیم و پناهی نگرفتیم
گو خلق بدانند که این زردی رخسار
از کوه غم اوست زکاهی نگرفتیم
ما چون گل خودروی کویریم «جلالی»
سر بر زده دستی به گیاهی نگرفتیم
در هواپیمای مسیر تهران-یزد ۱۳۶۵/۶/۲۹
