به دوره ای که در آن مطلق العنانی بود
به خلوتم همه شب یار آن چنانی بود
شبی به روز نیامد بدون بوس و کنار
مدام از پی می چهره ارغوانی بود
شب و شراب و قدح نوشی و هم آغوشی
که دور کامروایی و کامرانی بود
ولی بهار جوانی چو برق و باد گذشت
گذشت و در پی آن آفت خزانی بود
ز سرد مهری ایّام بین که بعد شباب
هنوز در دل من گرمی نهانی بود
که شور و رونق بازار عیش راکد شد
ز ما برید هر آن کس که یار جانی بود
به هر زمان که به دنبال دلبری گشتم
همیشه نرخ گران بود و سر گرانی بود
نبود گرمی محفل که یار یار نبود
چو شمع گرمی اگر داشت هم زبانی بود
وصال بیش و کم نوگلی پری رخسار
به یمن بخشش بسیار و مهربانی بود
عجب زمعجزه رنگ زعفرانی زر
که آبروی من این رنگ زعفرانی بود
به زور زر دو سه سال دگر توانم رفت
که آخرین رمق از دوره جوانی بود
از آن پس آن چه «جلالی» به دهر عمر کند
به نام عمر مخوانش که سخت جانی بود
یزد ۱۳۶۲/۲/۳
