در سر زلف بتی رفته ست و ناپیداست دست
جوید او دل را و اندر حلقه دل هاست دست
در دل دریای زلفی می شکافد موج را
در شب تاریک گیسویی چه بی پرواست دست
دلبری دارم که او را هر زمان دعوت کنم
پای او در راه و بر آن نرگس شهلاست دست
دست من تنها نه در زلف نگارم می رود
از سراپا هر کجا دستش رسد آن جاست دست
شد حوالت از گلوی تنگ تنگی رزق ما
صبح و ظهر و شام از آن بر گردن میناست دست
در کنار بسترم پیمانه را پیدا کند
حسب عادت در دل شب گوییا بیناست دست
بس که شد با آفتاب شیشه می آشنا
کار چشمم می کند همچون ید بیضاست دست
نوری از پیمانه می تابد ببستر در کنار
بستر من کوه طور و سینه سیناست دست
دست با همدستی پیمانه بالا می رود
دست ما بر سینه هرگز خم نشد بالاست دست
روزگاری بهتر از این را نمی بیند بخواب
تا «جلالی» را به شب در زلف بی همتاست دست
یزد ۱۳۶۴/۶/۱۰
