هر زمان از سینه آهی می کشم
آسمان را در سیاهی می کشم
دیده آن بالا بلا را دید و من
این بلا را از نگاهی می کشم
دیدی ار افتان و خیزانم براه
سوی کوی دوست راهی می کشم
جذبه ام از کهربای عشق اوست
سوی او تن را چو کاهی می کشم
آتشی سوزان به جان دارم اگر
از تنور سینه آهی می کشم
تا نگیرد آتش اندر خشک و تر
این نفس را گاه گاهی می کشم
دیده بر سیب زنخدان اوفتاد
یوسف دل را به چاهی می کشم
عاشقی مشتاق و درد اشتیاق
می کشم، خواهی نخواهی می کشم
سوختن در اشک خود مانند شمع
چون «جلالی» تا تباهی می کشم
یزد ۱۳۶۴/۵/۱۸
