یاد باد آن که شبستان منش مأوا بود
تا سحر شمع شب افروز دل شیدا بود
یاد باد آن که اگر وعده فردا می داد
در هوایش دل من پر زده تا فردا بود
یا باد آن که نگاهش به نگاهم می گفت
آن چه در دفتر عشاق حکایت ها بود
یاد باد آن که چنان حلقه مویش بی تاب
دست در گردن آن سرو سهی بالا بود
یاد باد آن که به خلوتکده هنگام حضور
زودتر ز آن که من آن جا برسم آن جا بود
یاد باد آن که به یک جرعه چو گل می خندید
شوق و شرمندگی از چهره ی او پیدا بود
یاد باد آن که به خلوت گل گرما زده ام
پیرهن غرق عرق چاک گریبان وا بود
یاد باد آن که به هنگام هم آغوشی و وصل
هم چو پروانه گرمازده بی پروا بود
یاد باد آن که در آغوش «جلالی» هر شب
مست و لا یعقل و مدهوش، قدح پیما بود
یزد ۱۳۶۴/۵/۳
