Menu

گل گرما زده

48

یاد باد آن که شبستان منش مأوا بود

تا سحر شمع شب افروز دل شیدا بود

 

یاد باد آن که اگر وعده فردا می داد

در هوایش دل من پر زده تا فردا بود

 

یا باد آن که نگاهش به نگاهم می گفت

آن چه در دفتر عشاق حکایت ها بود

 

یاد باد آن که چنان حلقه مویش بی تاب

دست در گردن آن سرو سهی بالا بود

 

یاد باد آن که به خلوتکده هنگام حضور

زودتر ز آن که من آن جا برسم آن جا بود

 

یاد باد آن که به یک جرعه چو گل می خندید

شوق و شرمندگی از چهره ی او پیدا بود

 

یاد باد آن که به خلوت گل گرما زده ام

پیرهن غرق عرق چاک گریبان وا بود

 

یاد باد آن که به هنگام هم آغوشی و وصل

هم چو پروانه گرمازده بی پروا بود

 

یاد باد آن که در آغوش «جلالی» هر شب

مست و لا یعقل و مدهوش، قدح پیما بود

 

یزد ۱۳۶۴/۵/۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *