Menu

باز شب شد

50

باز شب آمد و یک روز دگر شد سپری

از دلارام سفر کرده نیامد خبری

 

باز شب آمد و تب آمد و بی تابی دل

باز شد نوبت بد مستی و دیوانه گری

 

باز شب آمد و تنهایی و از هجر شدم

هم نوای نی و هم ناله ی مرغ سحری

 

باز از فرط پریشانی و با چشم خیال

بینم آن سرو روان را به کنار دگری

 

دست حسرت به سر و دست تغابن به کمر

زین تطاول که رود دست وی اندر کمری

 

خامه ام در کف و بیتی دو سه در دفتر و باز

غزلی تازه و درد دل و خونین جگری

 

مردم دیده در آبست و پس پرده اشک

سر و ناز قد دل دار کند جلوه گری

 

سهم من زآن لب شیرین تو گر دشنام است

این من و این تو و این هدیه لعل شکری

 

دلربایان همه رفتند و پراکنده شدند

تا که شد دور جوانی «جلالی» سپری

 

یزد ۱۳۶۳/۵/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *