باز شب آمد و یک روز دگر شد سپری
از دلارام سفر کرده نیامد خبری
باز شب آمد و تب آمد و بی تابی دل
باز شد نوبت بد مستی و دیوانه گری
باز شب آمد و تنهایی و از هجر شدم
هم نوای نی و هم ناله ی مرغ سحری
باز از فرط پریشانی و با چشم خیال
بینم آن سرو روان را به کنار دگری
دست حسرت به سر و دست تغابن به کمر
زین تطاول که رود دست وی اندر کمری
خامه ام در کف و بیتی دو سه در دفتر و باز
غزلی تازه و درد دل و خونین جگری
مردم دیده در آبست و پس پرده اشک
سر و ناز قد دل دار کند جلوه گری
سهم من زآن لب شیرین تو گر دشنام است
این من و این تو و این هدیه لعل شکری
دلربایان همه رفتند و پراکنده شدند
تا که شد دور جوانی «جلالی» سپری
یزد ۱۳۶۳/۵/۹
