دو چشم می زده ای بی خیال رفته به خواب
کنار بستر زلفی و گونه مهتاب
بلور سینه موزون گرم خوش نفسی
فکنده در صدف سینه لرزه چون سیماب
گشای چشم و ز پیمانه شراب نگاه
بریز باده که با هم شویم مست و خراب
بیا به جانب آغوش باز مشتاقی
که از برای شکار تنت گرفته شتاب
ز ارغوان و گل نسترن مگو سخنی
تو رنگ نسترنی گونه ی تو رنگ شراب
من آن حباب بر آبم که در هوای توام
تو ساق نازک نیلوفری و ریشه در آب
ندیده دیده نرگس به خواب در دل شب
به دوش سرو روانی دو گیسوی بی تاب
زخون دیده حسرت کشیده دل من
فلک به گونه زرد شفق زند سرخاب
بیا بیا که به جوشیم همچو شیر و شکر
کنون که فصل گل است و بهار و باده ناب
بهار می گذرد ای گل و شکوفه من
بهار عمر «جلالی» تویی مرا دریاب
ماربیا-اسپانیا=۱۳۶۳/۶/۱۵
