Menu

دیده بر در

52

تا چند به امید تو بیدار توان بود

بیدار بانگیزه دیدار توان بود

 

باز آی به خلوتگه این عاشق ناکام

تا چند بکام دل اغیار توان بود

 

ما سرّ دل خود بتو گوییم و تو با ما

در محضر هم محرم اسرار توان بود

 

باز آی و بکش جامی و شو مست که در دهر

بسیار در این غمکده هشیار توان بود

 

می نوش و به در پرده اوهام که چون نقش

تا چند بر این پرده پندار توان بود

 

ای دیده مبار اشک چو می بینیش از شوق

شب های دگر باز گهر بار توان بود

 

ای داد ز بد عهدیت ای یار که هر بار

حسرت زده با دیده خونبار توان بود

 

صد بار بده وعده و یک بار وفا کن

پابند در این مرحله یک بار توان بود

 

در باغ گرت راه ندادند «جلالی»

چون خار گذر بر سر دیوار توان بود

 

یزد ۱۳۶۲/۲/۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *