تا چند به امید تو بیدار توان بود
بیدار بانگیزه دیدار توان بود
باز آی به خلوتگه این عاشق ناکام
تا چند بکام دل اغیار توان بود
ما سرّ دل خود بتو گوییم و تو با ما
در محضر هم محرم اسرار توان بود
باز آی و بکش جامی و شو مست که در دهر
بسیار در این غمکده هشیار توان بود
می نوش و به در پرده اوهام که چون نقش
تا چند بر این پرده پندار توان بود
ای دیده مبار اشک چو می بینیش از شوق
شب های دگر باز گهر بار توان بود
ای داد ز بد عهدیت ای یار که هر بار
حسرت زده با دیده خونبار توان بود
صد بار بده وعده و یک بار وفا کن
پابند در این مرحله یک بار توان بود
در باغ گرت راه ندادند «جلالی»
چون خار گذر بر سر دیوار توان بود
یزد ۱۳۶۲/۲/۲
