شست اشک از دیدگان امشب غبار خواب را
تا به بیداری ببینم روی آن مهتاب را
تا قیامت عاشقان باید که محرومی کشند
من نمی دانم که کرد این گونه فتح باب را
روی زیبای تو گلگون تر بود در پیش چشم
ز آن که روی دیده دارم پرده خوناب را
تسقط الآداب شد در بین احباب ای عزیز
پیش من آی و دمی دور افکن این آداب را
رو به محراب تو دارم سال ها، یک بار هم
ای کمان ابرو بگردان سوی من محراب را
روزگاری می فراوان بود و ناقابل ولی
حالیا هر کس ندارد این می نایاب را
گر شبی ای ماه در بر گیرمت با هم خوریم
آن چه پنهان کرده ام یعنی شراب ناب را
کشتی ما گر چه در گرداب نا امنی فتاد
ما به رندی در نوردیم آخر این گرداب را
از دو جا باید «جلالی» خورد اگر خواهی شراب
شر آن از شیخ و از تیغ قصاصش آب را
یزد ۱۳۶۰/۱۱/۴
