Menu

عزت نفس

54

زنده ماندن ز درد بی کفنی

با سگان زیستن ز بی وطنی

 

همچنان عارف سخن پرداز

گوشه گیری ز جمع اهرمنی

 

کف نانی ز خون دل خوردن

با همه همت و هزار فنی

 

کرده بر دوش خویشتن هموار

تهمت مطربی و دف زدنی

 

سوختن زیر آفتاب تموز

ساختن همچو سوسمار تنی

 

در زمستان چو بید لرزیدن

لخت و عریان برای پیرهنی

 

گفتن و مشت بر دهان خوردن

در قبال نگفتنی سخنی

 

کوزه ای آب و گوشه ی زندان

بند بر پای و قفل بر دهنی

 

بی گنه پای دار رفتن و بعد

رقص بر چهار پایه و رسنی

 

به خدای بزرگ عزوجل

و به قرآن مکی مدنی

 

به همه تن دهم ولی ندهم

تن به تسلیم زورگوی غنی

 

می کند آن چه را «جلالی» گفت

فرخی وار در غزل علنی

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *