زنده ماندن ز درد بی کفنی
با سگان زیستن ز بی وطنی
همچنان عارف سخن پرداز
گوشه گیری ز جمع اهرمنی
کف نانی ز خون دل خوردن
با همه همت و هزار فنی
کرده بر دوش خویشتن هموار
تهمت مطربی و دف زدنی
سوختن زیر آفتاب تموز
ساختن همچو سوسمار تنی
در زمستان چو بید لرزیدن
لخت و عریان برای پیرهنی
گفتن و مشت بر دهان خوردن
در قبال نگفتنی سخنی
کوزه ای آب و گوشه ی زندان
بند بر پای و قفل بر دهنی
بی گنه پای دار رفتن و بعد
رقص بر چهار پایه و رسنی
به خدای بزرگ عزوجل
و به قرآن مکی مدنی
به همه تن دهم ولی ندهم
تن به تسلیم زورگوی غنی
می کند آن چه را «جلالی» گفت
فرخی وار در غزل علنی
