Menu

در رثاء استاد سخن شادروان حاج علی باقرزاده ـ بَقا

 

 

باز پیک اجل این گرگ کمین کرده هار
آهوئی کرد از این گله آسوده شکار

 

باز دست اجل و داس ستم کرده درو
خوشه فضل و گل معرفت از این گلزار

 

باز طوفان قضا تاخت بر ایوان سخن
پایه افتاد و بشد سقف بلندش آوار

 

باز از ارگ کهنسال خراسان افتاد
معجر شعر و بغلطید ادب را دیوار

 

فردی از دوده با غیرت و زحمتکش یزد
ساکن مشهد و چون بحر سخا، کوه وقار

 

هنری مرد فزون مایه و خوش فکر که بود
پرورش یافته حجره ای، اندر بازار

 

ادبش فوق تصور، کرمش بیش از حد
سخنش چون سخن ابن یمین حکمت وار

 

حالی از دست به در رفته و در مشهد و یزد
دوستانش همه پژمرده و زارند و نزار

 

سالها پیش سوی ترکمنستان از یزد
پدرش رفته، وطن کرده در آن شهر و دیار

 

وَز پی هجمه و ناامنی و آشوب لِنین
باز گردیده سوی خاک وطن دیگر بار

 

لاجرم ساکن مشهد شده با همسر و بعد
متولد شده این شاعر شیرین گفتار

 

این پسر در پی تحصیل کمالات و ادب
هر کجا انجمنی بوده در آن یافته بار

 

بعد یکچند در آن مهد ادب ظاهر گشت
شاعری فَحل و درخشنده چو مه در شب تار

 

وصف او در دل این چامه نگنجد که بود
بحر در کوزه فرو بردن با زور و فشار

 

نیم قرن است که گوینده این چامه ببود
همدم حجره و گرمابه، گلستانش و یار

 

سفر داخل و خارج همه وقت آسان بود
بهر ما هر دو که یکجا نگرفتیم قرار

 

این بگویم: همه جا همسرشان با ما بود
تا گمان بدی از ما برود از پندار

 

به خداوند، چنین دوست ندیدم یک عمر
در همه حال به کردار و هم اندر رفتار

 

چه توان کرد که او بهر سفر داشت شتاب
بی رفیق سفرش رفت شتابان زین دار

 

حال من ماندم و صد خاطره دور و دراز
چشم من در غم او پر نم و باشد خونبار

 

ای دریغا که (بقا) رفت و دریغا گو نیست
بر من و من کنم این لفظ دریغا تکرار

 

او چو خاقانی دیگر بُد و چون اِبن یمین
ای دریغا که برون رفت از این کهنه حصار

 

بهر روحش که بود همدم پاکان بهشت
آرد از قلب (جلالی) به زبان استغفار

 

یزد ـ جمعه ۱۳۹۵/۰۹/۱۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *