باز پیک اجل این گرگ کمین کرده هار
آهوئی کرد از این گله آسوده شکار
باز دست اجل و داس ستم کرده درو
خوشه فضل و گل معرفت از این گلزار
باز طوفان قضا تاخت بر ایوان سخن
پایه افتاد و بشد سقف بلندش آوار
باز از ارگ کهنسال خراسان افتاد
معجر شعر و بغلطید ادب را دیوار
فردی از دوده با غیرت و زحمتکش یزد
ساکن مشهد و چون بحر سخا، کوه وقار
هنری مرد فزون مایه و خوش فکر که بود
پرورش یافته حجره ای، اندر بازار
ادبش فوق تصور، کرمش بیش از حد
سخنش چون سخن ابن یمین حکمت وار
حالی از دست به در رفته و در مشهد و یزد
دوستانش همه پژمرده و زارند و نزار
سالها پیش سوی ترکمنستان از یزد
پدرش رفته، وطن کرده در آن شهر و دیار
وَز پی هجمه و ناامنی و آشوب لِنین
باز گردیده سوی خاک وطن دیگر بار
لاجرم ساکن مشهد شده با همسر و بعد
متولد شده این شاعر شیرین گفتار
این پسر در پی تحصیل کمالات و ادب
هر کجا انجمنی بوده در آن یافته بار
بعد یکچند در آن مهد ادب ظاهر گشت
شاعری فَحل و درخشنده چو مه در شب تار
وصف او در دل این چامه نگنجد که بود
بحر در کوزه فرو بردن با زور و فشار
نیم قرن است که گوینده این چامه ببود
همدم حجره و گرمابه، گلستانش و یار
سفر داخل و خارج همه وقت آسان بود
بهر ما هر دو که یکجا نگرفتیم قرار
این بگویم: همه جا همسرشان با ما بود
تا گمان بدی از ما برود از پندار
به خداوند، چنین دوست ندیدم یک عمر
در همه حال به کردار و هم اندر رفتار
چه توان کرد که او بهر سفر داشت شتاب
بی رفیق سفرش رفت شتابان زین دار
حال من ماندم و صد خاطره دور و دراز
چشم من در غم او پر نم و باشد خونبار
ای دریغا که (بقا) رفت و دریغا گو نیست
بر من و من کنم این لفظ دریغا تکرار
او چو خاقانی دیگر بُد و چون اِبن یمین
ای دریغا که برون رفت از این کهنه حصار
بهر روحش که بود همدم پاکان بهشت
آرد از قلب (جلالی) به زبان استغفار
یزد ـ جمعه ۱۳۹۵/۰۹/۱۹
