Menu

سخن ساز

 

 

هر سخن گو، که دهانش به ادب باز نشد
ماند گمنام و فراموش و سر آواز نشد
باز اگر لب شد و نبود سخنش بکر، بر آن
گوش بندند و تو گوئی سخن آغاز نشد
هر پریرو، نتواند که دل از کس ببرد
نیز هر بال و پری باعث پرواز نشد
ز آن سبب شعر (جلالی) به زبانها جاریست
که سخن ساز شد و قافیه پرداز نشد
هست در هر سخنش کشف و کرامات بسی
معجز این است مپندار که اعجاز نشد
شاعر دیگری امروز به هر انجمنی
همچو او در صف احباب سرآغاز نشد
همه هفته ست به پا انجمن حافظ از او
کس چو وی منبعث از خواجه شیراز نشد
همچنان او، ز فصاحت به مقامی نرسید
هر که در جُنگِ ادب کاشف هر راز نشد
نیستم لایق توصیف (جلالی) کردن
ز آنکه در وصف وی ام قفل زبان باز نشد
احمد مضطرم و ساخته ام بینی چند
گرچه در جمع، مرا فرصت ابراز نشد

 

تضمین بر غزل دکتر عبدالحسین جلالیان (جلالی) که خود، استقبالی است از غزل «حافظ» با مطلع:

 

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
پیر مغان که هست دل آگاه و سخت کوش
حقا که می رسد به وی الهام از سروش
گفت اینچنین به باده کشان وصف حال دوش
در دوره تظاهر رندان دین فروش
یک شب زدم پیاله و خون آمدم به جوش
***
آمد مگر کنون ز بهشت برین غزل
یا آن که ز آسمان شده نازل چنین غزل
خواهم که بر تو عرضه کنم بهترین غزل
بسرودم آنچه را که تو بینی در این غزل
خواهی بخوان و خواه نخوان چشم از آن بپوش
***
چون سیر می کنیم در این سرزمین و خاک
بینیم بس مناظر زیبا و سهمناک
یک عده حق مدار و ز آلایشند پاک
یک عده سود جوی سیه بخت سینه چاک
احسنت گو شده ست و بر آرد ز دل خروش
***
آنکو به جز حرام به عمرش نخورده است
بر این جهان معاویه سان دل سپرده است
از کین گلوی عارف و عامی فشرده است
خلقی کثیر نیز علی وار برده است
اندر نیام تیغ زبان و بود خموش
***
ای دوست باش زیرک و هشیار و نکته دان
آگاه سازمت ز فسون های دشمنان
کز راه بغض و کینه زنند آتشت به جان
بندند چشم و گوشت و با جادوی زبان
سحرت کنند، باز نگه دار چشم و گوش
***
یا رب مگر ز راه جهانی دگر رسید
یا باز عهد جنگل و عصر حجر رسید
«احمد» به هوش باش که دور خطر رسید
دوران افتخار «جلالی» به سر رسید
در عصر انفعال خمش باشو باده نوش
***

 

احمد مضطرزاده
یزد ـ بهمن ماه ۱۳۸۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *