عمر مانند طنابی ست که خواهی و نخواه
می شود باز شب و روز و رود در بن چاه
از ازل خورده سر چاه عدم چرخ حیات
زین عمل تا به ابد رفته سر چرخ کلاه
ز آن که از چرخ بدن باز شود رشته عمر
ز آن که این رشته شود باز و دمادم کوتاه
بر سر چاه نشستند شب و روز چو موش
تا که سازند به دندان خود این رشته تباه
هم طنابی که شود باز سیاه ست و سفید
هم دو موشی که نشستند سفیدند و سیاه
مبدأ و مقصد اگر چاه عدم باشد حیف
حیف و صد حیف که کس نیست ز پایان آگاه
نتوانیم از این چاه رهایی یابیم
هر کجا پای گذاریم بود چاه براه
تابع چرخ زمانیم «جلالی» چه کنیم
گر چه لا حَولَ وَلاقوّهَ اِلاّ بالله
