ز بخت بد چو ز ما روزگار برگردد
نگار نیز چو مژگان یار برگردد
به راهش ار که شوم سبز چشم آبی او
چو اوفتد به من آیینه وار برگردد
به وعده گاه دلم شور می زند که مباد
دوباره از سر قول و قرار برگردد
نشسته مردم چشمم به پشت پرده اشک
که آن سیاه دل سرمه دار برگردد
هزار کشته به جا مانده است و می پرسم
به قتلگاه برای چکار برگردد؟
شراب عشق بهر خم نهادن آیین نیست
بسا شراب که بی اختیار برگردد
بغیر ناله به فریاد ما کسی نرسید
صدای ما چو خورد بر حصار برگردد
امید دیده به خون جگر بود که مگر
دوباره رونق این جویبار برگردد
به پشت اسب ستم گر چه زین نهاد و برفت
برای کشتن من این سوار برگردد
چه ریخت ساقی ایام در شراب شباب
که هر که خورد «جلالی» خمار برگردد
