چشم تو را که مست و خراب آفریده اند
چون بخت من که رفته به خواب آفریده اند
یک بوسه از لب تو بود آرزوی دل
لعل ترا زشهد و شراب آفریده اند
فرصت غنیمت است که نقد حیات را
همچون حباب بر سر آب آفریده اند
ای پاسدار دور جوانی به هوش باش
این فرجه را چو تیر شهاب آفریده اند
زین ره که آمدیم به اجبار می رویم
این جبر را ز روی حساب آفریده اند
ای بخردان دهر سؤالی بود مرا
پاسخ دهید اگر که جواب آفریده اند
نادان چرا عذاب تحیر نمی کشد
دانای را قرین عذاب آفریده اند
کس دست روزگار «جلالی» نخوانده است
بر چهره ی زمانه نقاب آفریده اند
یزد ۱۳۵۲/۱۲/۲۶
