ای پای ما به جانب میخانه باز کن
ای دست ما به دامن ساقی دراز کن
دستم دگر به دامن وصلت نمی رسد
کوتاه گشته دامنت ای کشف راز کن
از چیست چشم شوق نپوشی زدیگران
ای دیده ات زدیده ما احتراز کن
جان در رهت کنیم فدا از سر نیاز
شاید که رام ما شوی ای شوخ ناز کن
در پیش ما ز زاهد مکار بهتر است
آن صبح و ظهر و شام در شیشه باز کن
ما و نیاز بر در دولت سرای دوست
مسجد برای مردم مسجد نماز کن
در جمع عاشقان چو «جلالی» یکی نبود
نقد حیات خویش به پایت نیاز کن
