خوشا به حال دو یاری که بی قرار همند
نه از همند بسی دور و نه کنار همند
دهند شرح غم خویش با زبان نگاه
بدین طریق هواخواه و رازدار همند
نه شهد وصل بنوشند و نه شرنگ فراق
نه خوش دلند مدام و نه اشک بار همند
میان خوف و رجا دست و پا زنند و خوشند
نه چون گل اند به گلزار هم نه خار همند
خوش آن دو عاشق صادق که در برابر هم
نه حال آن دو چو صیاد و نه شکار همند
میان عاشق و معشوق اگر توافق بود
به میل دشمن خویشند و دوست دار همند
خدای و بنده و شاه و گدای خویشتنند
به ملک عشق و جنون نیز شهریار همند
زعشق یک سره جز درد سر «جلالی» نیست
خوشا به حال دو یاری که بی قرار همند
یزد ۱۳۴۴/۱۱/۳۰
