دست اگر آن ماه بر زلف پریشان می کشد
بر سر دل های پا دربند نسیان می کشد
باز کرد این دزد دل از زلف خود سنجاق را
با چه جرأت در دل شب قفل زندان می کشد
دید ما در حسرت یک بوسه می میریم گفت
خواستار آب حیوان دست از جان می کشد
گفتمش پیکار چشمت با نگاهم چیست گفت
مست دزدی را به پای دار مژگان می کشد
چیزی از طرز نگاهش دستگیر ما نشد
دیده را هر چند سوی خویش پنهان می کشد
نیستیم ار قابل این دختر مشکل پسند
پس چرا ما را به دنبال خود آسان می کشد
خون دل نوشند لختی های کویش هر زمان
دست خود را بر سر بازوی عریان می کشد
دیدمش گریان «جلالی» را و می گفت آه دل
هر بلایی می کشد زان لعل خندان می کشد
