ای که در کُنج خانه تنهایی
پس چرا نزد من نمی آیی
سر زکارت نیاورم بیرون
تو برایم یکی معمّایی
از چه تنها روی به بستر و چشم
شب ببندی و صبح بگشایی
قدر خود را بدان و سخت مگیر
همسری گیر تا که زیبایی
این حقیقت قبول کن جانا
تا به کی در جهان رویایی
حیف باشد نگیردت در بر
همچو من عاشقی، چه فرمایی
گله کمتر کنم که می دانم
زود رنجی و ناشکیبایی
درد دل می کند «جلالی» فاش
بشنوی گر که اهل پروایی
یزد سه شنبه ۱۳۶۶/۷/۷
