آه، از سینه پا کشیده نفس
تا به سر حدّ لب رسیده نفس
همچو رهوارِ خسته ای گویی
کوه و دشت و کمر بُریده نفس
دگر از سینه بر نمی آید
از قفس گوییا پریده نفس
سر و پایش بهم گره خورده ست
همچو پیرانِ قد خمیده نفس
قفس سینه را شکافته است
راه را تا به لب بریده نفس
با دلم قهر کرده است مگر
حرف سردی از او شنیده نفس
نفس خود به سینه حبس کنم
تا بگویند آرمیده نفس
طالب ماندنش «جلالی» نیست
به خدایی که آفریده نفس
یزد دوشنبه ۱۳۶۶/۷/۱۳
