Menu

دل داغدیده

دل-داغدیده

هنوز هم پی آن لانه دیده ای دارم

اگر نگاه به شاخ بریده ای دارم

 

چو غنچه ام که ز بیداد دهر دل تنگم

چو لاله ام که دل داغدیده ای دارم

 

به پای چشمه چشمی نشسته ام که زسوز

دل چو خار طراوات ندیده ای دارم

 

مدام چشم امیدم به دست صیادست

که حال صید به بند آرمیده ای دارم

 

مکند لعل لبش را کسان و من دندان

ز خشم بر لب حسرت کشیده ای دارم

 

دلیل سر به بیابان نهادنم اینست

که حال قصه ی مجنون شنیده ای دارم

 

دلیل سحر بیان «جلالی» از آن پرس

که گفت خامه سحر آفریده ای دارم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *