دست در حلقه آن زلف دوتا کردم و شد
تکیه بر عهد به امید و وفا کردم و شد
کوششی کردم و راه طلبت پیمودم
سعی و تدبیر به امید خدا کردم و شد
خصم می خواست که دست از سر او بردارم
دستش از دامن مقصود رها کردم و شد
تا سراپای تو را بوسه زنم همچو نسیم
خویش را دربدر و بی سر و پا کردم و شد
چشم بیمار تو تا بر من عاشق نگرد
بهر بهبودیش از صدق دعا کردم و شد
گفتم از جور و ستم دوست میسر نشود
گفت یک عمر به عشاق جفا کردم و شد
لوث زمزم نبود شعر «جلالی» حافظ
به تیمن پی تطهیر شنا کردم و شد
