بیا که با تو به گلشن بهار برگردد
مرو که بی تو زما روزگار برگردد
دمی به باغ گذر کن به رسم جلوه گری
که آب و رنگ رخ گل انار برگردد
ندانم از چه به هر سو خرامی از چپ و راست
نظر به سوی تو بی اختیار برگردد
چو لاله روی تو بیند زباغ از سر شرم
ز فرط رو سیهی داغدار برگردد
دو چشم مست و خرامیدن تو چون آهوست
هر آن که دید به عزم شکار برگردد
به دست باد صبا زلف بی قرار مده
که بی قرار رود و بی قرار برگردد
تو از چه ایل و تباری که هر که روی تو دید
ز شهر و خانه و ایل و تبار برگردد
به موی و روی تو دادند نسبت شب و روز
که رنگ چهره لیل و نهار برگردد
بریز خون «جلالی» به خاک تا که رقیب
ز ترس خویش به عزم فرار بر گردد
یزد ۱۳۵۴/۲/۲۰
