بیخت ماه از چرخ گرد نور را در گام صبح
ریخت چرخ از مهر جام هور را در کام صبح
پیش مویت کی توان بردن به ظلمت نام شب
پیش رویت کی توان بردن به جرأت نام صبح
تا مگر بیند دو چشمم صبح رویت را به شب
دیده بر در داشتم دوشینه تا هنگام صبح
زلف مشکین را به یک سوزن به یک سو زن ز روی
تا نیفتد عاقبت چون تیره شب در دام صبح
می نشینم با خیالت هر سحر تا بامداد
خلوتی خوش دارم اندر خلوت آرام صبح
بر خلاف شب سحر آرامشی پیدا کنم
هر شب از دست سحرگاهان چو گیرم جام صبح
بشکنم آه سحر در سینه خود چون به لب
مرغ شب هم مهر خاموشی زند هنگام صبح
یک شب از عمرت «جلالی» باز هم با غم گذشت
این بود هر شب به هنگام سحر پیغام صبح
