Menu

صبح

بیخت ماه از چرخ گرد نور را در گام صبح

ریخت چرخ از مهر جام هور را در کام صبح

 

پیش مویت کی توان بردن به ظلمت نام شب

پیش رویت کی توان بردن به جرأت نام صبح

 

تا مگر بیند دو چشمم صبح رویت را به شب

دیده بر در داشتم دوشینه تا هنگام صبح

 

زلف مشکین را به یک سوزن به یک سو زن ز روی

تا نیفتد عاقبت چون تیره شب در دام صبح

 

می نشینم با خیالت هر سحر تا بامداد

خلوتی خوش دارم اندر خلوت آرام صبح

 

بر خلاف شب سحر آرامشی پیدا کنم

هر شب از دست سحرگاهان چو گیرم جام صبح

 

بشکنم آه سحر در سینه خود چون به لب

مرغ شب هم مهر خاموشی زند هنگام صبح

 

یک شب از عمرت «جلالی» باز هم با غم گذشت

این بود هر شب به هنگام سحر پیغام صبح

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *