Menu

اسیر دل

اسیر-دل

از آن ز سیلی ایام رخ کبودم من

که رو به خاک در این و آن نسودم من

 

زمان پیری و فرزانگی رسید و هنوز

اسیر این دل دیوانه ام که بودم من

 

به صرف عمر مواعید خوبرویان را

می آزمای که یک عمر آزمودم من

 

به روی شانه دل بار عشق سنگینی است

بزیر خیمه رنج و محن عمودم من

 

به بخت عاشق خوش طالعی که معشوقش

به عهد خویش وفا می کند حسودم من

 

شرار عشق تو آتش به جان من زده است

و گرنه این همه آتش به جان نبودم من

 

زمانه پای دلم را ببند عشق ببست

از آن زمان که به رویت نظر گشودم من

 

چو دید سوز مرا دود رفت از سر شمع

به گریه گفت گر این شعله است دودم من

 

به اقتفای (رهی) بلبل خوش الحان است

«جلالی» ار غزلی خوش بیان سرودم من

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *