ای رفته ز پهلویم از ترس هیاهوها
برگرد که برگشتند از راه پرستوها
گاهی به پیامی کن از خسته دلان یادی
گاهی ز وفا گامی بردار از این سوها
رفتی و دلم خواهد زین بیشترت بینم
پایی به سرم نا ای سر کرده کمروها
دور از تو به بوم و بر من بوی تو را جویم
در غنچه شب بوها در نافه آهوها
چندیست چو نی سوزم در آتش نومیدی
عمریست سیه روزم ز آن خرمن گیسوها
پیداست که بر پایم زنجیر نهد آخر
آن دست که پنهان است در زیر النگوها
آن شهد که نوشیدم یک باز ز لبهایت
یک عمر ننوشد کس از مخزن کندوها
می گفت «جلالی» بود دیروز (رهی) اما
امروز (فریدون) ست سرخیل غزل گوها
