Menu

سرخیل غزلگوها

سرخیل-غزلگوها

ای رفته ز پهلویم از ترس هیاهوها

برگرد که برگشتند از راه پرستوها

 

گاهی به پیامی کن از خسته دلان یادی

گاهی ز وفا گامی بردار از این سوها

 

رفتی و دلم خواهد زین بیشترت بینم

پایی به سرم نا ای سر کرده کمروها

 

دور از تو به بوم و بر من بوی تو را جویم

در غنچه شب بوها در نافه آهوها

 

چندیست چو نی سوزم در آتش نومیدی

عمریست سیه روزم ز آن خرمن گیسوها

 

پیداست که بر پایم زنجیر نهد آخر

آن دست که پنهان است در زیر النگوها

 

آن شهد که نوشیدم یک باز ز لبهایت

یک عمر ننوشد کس از مخزن کندوها

 

می گفت «جلالی» بود دیروز (رهی) اما

امروز (فریدون) ست سرخیل غزل گوها

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *