کنارش گر دل بی طاقتم آرام می گردد
میان جمع ننشینم که او بد نام می گردد
در آغوش خیالش خفته ام اما نمی دانم
که تا کی بر مراد خاطرم ایام می گردد
به هر سویی که او جام نگاهش را بگرداند
به گِرد او بگرد ای دیده تا این جام می گردد
بنازم معجز چشمان شهلایی که در بستان
به هر شاخی که افتد شاخه ی بادام می گردد
فرود آمد به خلوتگاه راز او رقیب امشب
دلم پرپرزنان تا صبح گرد بام می گردد
چه غم او را که باشد چهره اش از بوسه گلباران
مرا گر چهره از خون جگر گلفام می گردد
«جلالی» نکته ای از عشق بازی گویمت بشنو
که زن با حربه ی بی اعتنایی رام می گردد
یزد ۲۵/۸/۱۳۴۸
