با زبان بی زبانی یا زبان دیگری
با تو خواهم کرد صحبت در مکان دیگری
می نشینم گوشه ای خاموش وقتی بینمت
در میان جمع و آن هم با جوان دیگری
چشم در چشمم فکن شاید از این دریای راز
باز خواند چشم من راز نهان دیگری
دست رنج من بود آن سینه ی مرمر که بود
دوش چون بازیچه در دست و دهان دیگری
با کسی هرگاه رقصی چشم می بندم که هست
تیر اندام تو در دست کمان دیگری
در گذرگاه خیالت آتش عشقی بجاست
آتشی جا مانده است از کاروان دیگری
کهکشان آسمان دیدی بیا تا بنگری
بین چشم و دامن من کهکشان دیگری
عاشقانت در حضورت شعر می خوانند و تو
بشنوی شعر «جلالی» از دهان دیگری
