خیل عشاقت نشان دارند هر جا می روند
داغ عشقی بر جبین دارند و رسوا می روند
کرده ای پابند جمعی را تو ای پیمان گسل
خاطرت جمع است چون زنجیر بر پا می روند
کشته ی تیر نگاه و خسته جانند این گروه
باز قربان دو چشم مست شهلا می روند
هر کجا تیر ملامت بارد این دلدادگان
وه چه دل دارند چون بی خوف و پروا می روند
پافشاری زیبد از عشاق زیرا دیده ایم
هر چه کوبی بر فنرها باز بالا می روند
زاهدان محکوم می سازند اهل باده را
پیش قاضی می روند این قوم و تنها می روند
پای نه بر روی چشم ما که مرغان بهار
گاه گاهی پرزنان بر روی دریا می روند
چون «جلالی» خوشه چین خرمن صائب بسی است
زآن که در این راه تنها اهل معنا می روند
