Menu

اندرز ساقی

 

 

تو، ای که خال لب و زلفِ تُست دانه و دام
کنار من نَنشینی چرا به شُربِ مدام

 

به هوش باش و مکن باور این که می‌گویند
زَ کوة، رزقِ حلال است و شرب باده حرام

 

دَرا ز حالتِ تردید و حرف من بشنو
مگو مگو که ندانم که بشنوم ز کدام

 

مراست مانده ز ساقی لطیفه‌ای در گوش
ز من نیوش که تا پی‌ بری به لطفِ کلام

 

کلام موجز اندرز‌وار او این است
که گفت با من و حقّا که مطلبی‌ست تمام:

 

بگیر جام و مکن باور ار تو را گفتند
ز دست ساقی کوثر دگر نگیری جام

 

ز روی و لعل دو لب‌ها دو دلبر ار گیرند
یکی دو بوسه، برآرند از دو دل‌ها کام

 

من (آنچه شرطِ بلاغ است) با کسی گفتم
که رفته است ( جلالی ) به خواب و کیف یُنام

 

یزد- ۱۳۹۰/۵/۲۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *