Menu

پيام بَرگِ خزان

 

 

تو یکی سروری و سرسبزی و من بَرگِ خزانم
زرد و پژمرده و بر شانه باد است مکانم

 

پیشِ پایِ تو، زِ یکَ شاخه بیفتادم و اینک
به کجا می‌بَرَدَم باد از این باغ ندانم

 

گوش کُن بانگِ یه هم خوردنِ برگی به تو گوید
باد در هَمهَمِه رفتنش این را ز زبانم:

 

باری ای سرو مَپندار که جاوید زید کَس
تو به فردا روی آنجا که من امروز رَوانم

 

تو هم ای دلبر زیبایِ من ای سرو خرامان
بِشنو گفته آن برگِ خزان را ز زبانم

 

شاد و سرحالی و زیبایی و چون سرو روانی
مَنِ بی‌برگ و نوا عاشقِ بی‌نام و نِشانَمْ

 

مستی از باده نوباوگی‌ای دلبر زیبا
من تو را عاشق دلداده و از دُرد کشانم

 

دّهر زیبایی اندام تو را باز ستاند
چند گویی که بهمین خوش بدنِ دورِ زَمانم

 

آن شنیدم به یکی گفته‌ای این عاشق مجنون
در کند از سرش این فکر، که من جانِ جهانم

 

نتواند که (جلالی) رَهَد از فکر و خیالت
نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم

 

یزد- ۵ شنبه ۱۳۹۲/۲/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *