تو یکی سروری و سرسبزی و من بَرگِ خزانم
زرد و پژمرده و بر شانه باد است مکانم
پیشِ پایِ تو، زِ یکَ شاخه بیفتادم و اینک
گوش کُن بانگِ یه هم خوردنِ برگی به تو گوید
باد در هَمهَمِه رفتنش این را ز زبانم:
باری ای سرو مَپندار که جاوید زید کَس
تو به فردا روی آنجا که من امروز رَوانم
تو هم ای دلبر زیبایِ من ای سرو خرامان
بِشنو گفته آن برگِ خزان را ز زبانم
شاد و سرحالی و زیبایی و چون سرو روانی
مَنِ بیبرگ و نوا عاشقِ بینام و نِشانَمْ
مستی از باده نوباوگیای دلبر زیبا
من تو را عاشق دلداده و از دُرد کشانم
دّهر زیبایی اندام تو را باز ستاند
چند گویی که بهمین خوش بدنِ دورِ زَمانم
آن شنیدم به یکی گفتهای این عاشق مجنون
در کند از سرش این فکر، که من جانِ جهانم
نتواند که (جلالی) رَهَد از فکر و خیالت
نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم
یزد- ۵ شنبه ۱۳۹۲/۲/۵
