نِوشتِهای که گرفتارِ خاطراتِ منی
بیا که بشنوی از مّنْهَمْ، این چنین سخنی
من این بهانه پذیرفتهام به خاطرِ تو
تو هَم پذیر که بد وعدهای و خوش دَهَنی
رَها نمیکُنَدَمْ موریانه تردید
خدا کند که نیفتد به هیچ جان و تَنی
دعا کنم که مَبَدلّ به یکدیگر نشوند
نیامدن به قبالِ قبول آمدنی
من از تو دلبرِ پیمان گُسَلْ نیم شاکی
مَباد ان که شَوم مَتّهم به همزدنی
چه لُعْبَتی تو که کج داری و نمیریزی
شراب وصل زِ ساغر چو اهلِ فوت و فَنی
چو عَهد میشکند دلبرت، مُدارا کن
وِرا به بخش (جلالی) به زُلْفِ پر شِکَنی
یزد- ۱۳۹۲/۳/۱۴
