Menu

بد پيمان

 

 

نِوشتِه‌ای که گرفتارِ خاطراتِ منی
بیا که بشنوی از مّنْهَمْ، این چنین سخنی

 

من این بهانه پذیرفته‌ام به خاطرِ تو
تو هَم پذیر که بد وعده‌ای و خوش دَهَنی

 

رَها نمی‌کُنَدَمْ موریانه تردید
خدا کند که نیفتد به هیچ جان و تَنی

 

دعا کنم که مَبَدلّ به یکدیگر نشوند
نیامدن به قبالِ قبول آمدنی

 

من از تو دلبرِ پیمان گُسَلْ نیم شاکی
مَباد ان که شَوم مَتّهم به هم‌زدنی

 

چه لُعْبَتی تو که کج داری و نمی‌ریزی
شراب وصل زِ ساغر چو اهلِ فوت و فَنی

 

چو عَهد می‌شکند دلبرت، مُدارا کن
وِرا به بخش (جلالی) به زُلْفِ پر شِکَنی

 

یزد- ۱۳۹۲/۳/۱۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *