دید با آن که چو نی چهره ی زردی دارم
آتشم زد که نپرسید چه دردی دارم
اشک و آهم نکند در دل سنگش اثری
گریه ی بی اثر و ناله ی سردی دارم
بی تفاوت نظر انداخت به سویم یعنی
که ز کویش پس از این حالت طردی دارم
روان آن سان که دگر باد به گردم نرسد
من که بر چهره خود از کوی تو گردی دارم
آن که آورد مرا سوی تو برگرداند:
پای پر آبله ی راه نوردی دارم
چون «جلالی» نبود عاشق پابرجایی
پیش این مدعیان حالت فردی دارم
